تبليغاتX
عاشقی نقلی استمراری است
غزل های ناب نو از شاعران نو+چند غزل بد من
این وبلاگ توسط هکران فارس(لارستان) هک شد

اگر وبلاگت رو می خواهی با من تماس بگیر من می خوام اون رو بهت پس بدم

yasin_as_integer@yahoo.com

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

 

این غزل اثرخانم فاطمه نجاتی است که اهل فسا هستند و دبیر معارف و به همین مناسبت ما افتخار همراهی ایشون رو در انجمن ادبیمون داریم اگه خدا بخواد در پست بعدی شعر دیگه ای از ایشون رو می بینیم ِ فعلا چون وقت نیست به همین  یک شعر اکتفا می کنم

 

"پرواز تا اوج"

الله اكبر لا اله نيت تو

بر روي مهرم عكس سبز صورت تو

 

حي علي معراج چشمان قشنگت

نبض نگاهم بسته ي قدقامت تو

 

سبحان ربي كي تو را مي بينم امروز

امروز يعني مي شوم هم صحبت تو؟

 

آدينه ها سرشارم از شوق پريدن

گوشم به نبض خطبه ها از حرمت تو

 

سجاده ام لبريز شد از جاي پايت

باور نداري ، "سجده ي سهو" آيت تو

 

حالا قضاي اين نمازم گردن كيست؟

اينجا نماز است يا كه صمن خلوت تو

 

اي آنكه پرواز مرا تا اوج بردي

ماشاء لا حول ولا از قوة تو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

پيش نماز 

 

 

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست
 

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است
 

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است
 

گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
 

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست
 

يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
 

..................................................
 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
 

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
 

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
 

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
 

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
 

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***

يک پرده باز بين من و او کشيده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

 

 

كولي

 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

 

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

 

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

 

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

 

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

 

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی  فهــمید

 

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

 

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

 

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

 

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

 

 

گوش به زنگ 

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود

 

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 

وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين شعر اوست،خود او،بعمد نا موزون

تا تو ،توي مخاطب او عاشقش نشوي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

سلام

آدم كه دلش نم مي زند ...

باز باران حسي را در من زنده كرد:

از كلبه محل كارورزي ام تا ستاد محل سوار شدن سرويس ...

دوسال پيش بود و آن روز هم باران مي آمد ( باور كنيد همين حالا مثل يك فيلم كاملا تثبيت شده دارد از جلوي چشمم رد مي شود)

ما كه سردمان بود و توي خودمان بوديم پسر بچه اي داشت مي رفت با چتر رنگ رنگش(كه ما ديگر رويمان نمي شود دست بگيريم و معمولا سياهش را داريم) پسرك مي رفت و آواز مي خواند...

باران همان باران بود...

سوار تاكسي شديم مردي بود تازه پير، همه اش خدا را شكر مي كرد و خطر ناك هم مي راند از خدا مي گفت رزق ...و بي انصافي بعضي راننده ها و ...و دعاي رزقي كه به گردنش بود و ...و تند مي رفت كه زودتر برسد خانه كه خانم نگاهش به در است و توي باران نگران ( حالا رانندگي داخل شهر را درك نمي كنم چرا خطرناك بود؟ شايد خارج از شهر هم مي رفته)

گرم صحبت هاي كوتاهش هم كه بودي نياز نبود خيلي دقت كني تا زن و مرد جواني را با يك چتر مشترك ببيني كه ميروند بين اين همه منظره ي معمولي با چراغ روشن عاطفه شان...

باران همان باران بود و من دور از خانه دلم نم زده بود...

چيزي كه به نظرم جالب بود و شايد حس شعرم رو برانگيخت شايد همين تفاوت ها در دوره هاي سني بود در كنار تفاوت هايي كه ايجاد كرده بود: اين كه هر كسي به نوعي توي يك فازي هستش حالا مهم نيست چطور و به چه حالت ...

 

دوباره لحظه ي رفتن، هواي باراني  

و سقف كهنه ي يك زن ، هواي باراني

دوباره لحظه ي شاعر... و دست كوتاهش

ترانه خواندن و رفتن ، هواي باراني

مسير مدرسه و كيف و چتر رنگارنگ

ترانه خواندن و رفتن ، هواي باراني

دو دست يخ زده با هم به دسته ي يك چتر

چراغ عاطفه روشن ، هواي باراني

نگاه خسته به در جاده خيس و لغزنده

دعاي رزق به گردن، هواي باراني

ببين چه خيس شدم زير چكمه ي باران

چقدر كرده دل من هواي :«"باراني"

 

و خوب... مي گفتم... يخ زده دلم بي تو

نشسته روي دل من ، هواي باراني

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

امام حسين !

 

محرم مباركت

 

 

 

 

تو با تنهايي ات ، از خود فرا رفتي به تنهايي

ولي در خود فرو مانديم ما جمع تماشايي

 

تو در اندازه هاي ناگزير ما نمي گنجي

تو را هم با تو مي سنجيم در عزم و شكيبايي

 

از اول، آخر كرب و بلايت را چنين ديدم

تو و هفت آسمان غربت ، تو يك دشت تنهايي

 

نواي گريه ي باران، در اين شب هاي بي پايان

به سوگ توست، با ما عاشقان گرم همآوايي

 

از آن روزي كه خونت بر زمين باريد، گرديده

تمام خاك ، لبريز از شقايق هاي صحرايي

 

كسي مثل تو، لفظ عشق را معني نخواهد كرد

كسي مثل تو - مثل تو به اين اعجاز و شيوايي

 

زلالي هاي ياران تو را تصوير از اين بهتر؟

كه جان دادند در اوج عطش دل هاي دريايي

*

- به جان تو كه از تو،غير تو، هرگز نخواهم خواست

ولي دستي تهي دارم ، مگر بر من ببخشايي

 

 

سهيل محمودي

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
سلام عيد همه مبارك

باز هم يك فرصت بيكاري كوچك دست داد تا با دو غزل از خودم به روز كنم :

شب ها كه چشم هاي تو را مي كنم مرور

از ذره ذره هاي تنم مي كني عبور

وقتي كه ذره هاي تنم داد مي زنند

من سعي مي كنم بشوم ساكت و صبور

بعدش تو اشك مي شوي و قطره مي شوي

از چشم هاي بسته ي من مي كني ظهور

من زنده ام مطابق قانون علم زيست

قلبم كه مي تپد...تپش كور كور كور

من زنده ام مطابق قانون علم زيست

من زنده ام اگرچه شب و روز "مرد گور-

كن"  مي كند به بزرگي روح من

گور مرا به تنگي كوچكترين قبور

*

يك فاتحه به شادي روحم بخوان عزيز

شب ها كه چشم هاي تو را مي كنم مرور

 

 

***

 

 

 

شايد شعور درك زمين را نداشتي

يا چشم با ستاره عجين را نداشتي

هي بال مي زني بپري ...نه نمي شود

تو هيچ وقت بال يقين را نداشتي

پاك است خاك جبهه ي فرضي ...تمام شد...

باور بكن سعادت مين را نداشتي

بنشين...! : فشنگ مشقي تو داد مي زند

هرچند نام "خانه نشين" را نداشتي

تو تا ابد درون خودت حبس گشته اي

چون در گلو صداي "اوين" را نداشتي

ويزاي رفتنت دوسه تا رمز يا كريم

حتي خداگواه، همين را نداشتي...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

شاعر و رفتار چهار گانه‌ با زبان:‌‌

اشاره‌:

 

در بحث‌ رفتار با زبان‌ به‌ اين‌ نكته‌ بايد توجه‌ كرد كه‌ رابط‌ه‌ شاعر و زبان‌، رابط‌ه‌ا متقابل‌ و دو ط‌رفه‌ است‌. يعني‌ همان‌ ط‌ور كه‌ شاعر، زبان‌ و واژگان‌ را به‌ عنوان‌ مصالح‌ و ابزار اصلي‌ شاعري‌ به‌ خدمت‌ مي‌گيرد، خود نيز بايد براي‌ رشد و اعتلاي‌ زبان‌ و افزايش‌ قابليت‌ها و توانمنديهاي‌ آن‌ بكوشد. برقراري‌ اين‌ رابط‌ه‌ متقابل‌، عامل‌ اصلي‌ پويايي‌، بالندگي‌ و مانايي‌ زبان‌ ادبي‌ است‌ و هر گاه‌ اين‌ رابط‌ه‌ منقط‌ع‌ يا سست‌ شود، زبان‌ دچار فرسايش‌ مي‌گردد. در بحث‌ رفتار شاعر با زبان‌ اين‌ مولفه‌ نقش‌ تعيين‌ كننده‌اي‌ دارد كه‌ در تبيين‌ رفتار چهارگانه‌ شاعر با زبان‌ به‌ آن‌ خواهيم‌ پرداخت‌. بادقت‌ نظ‌ر و تامل‌ در آثار شاعران‌ متقدم‌ و معاصر، به‌ ط‌ور كلي‌ به‌ چهار شيوه‌ رفتاري‌ با زبان‌ توسط‌ شاعران‌ بر مي‌خوريم‌:
1 ــ رفتار هنجار يا معيار
2 ــ رفتار فراهنجار
3 ــ رفتار فروهنجار
4ــ رفتار ناهنجار

 

رفتار هنجار يا معيار
منظ‌ور از رفتار هنجار با زبان‌، رفتاري‌ مط‌ابق‌ با معيارها و هنجارهاي‌ مقبول‌ ادبي‌ است‌. يعني‌ رفتار شاعر با زبان‌ در فرآيند آفرينش‌ ادبي‌، رفتاري‌ هموزن‌ و همط‌راز با عرف‌ رايج‌ ادبي‌ جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ شاعر در آن‌ زندگي‌ مي‌كند. اگر براي‌ ارزيابي‌ كيفيت‌ آثار ادبي‌ يك‌ شاعر درجات‌ ((عالي‌، خوب‌، متوسط‌ و ضعيف‌)) قايل‌ باشيم‌، رفتار هنجار با زبان‌، منحصر به‌ آن‌ گروه‌ از شاعراني‌ است‌ كه‌ خالق‌ آثار ادبي‌ ((خوب‌)) هستند، يعني‌ در انط‌باق‌ آثار ادبي‌ خود با هنجارهاي‌ ادبي‌ عصر خويش‌، موفق‌ بوده‌اند. رفتار اين‌ شاعران‌ با زبان‌، رفتاري‌ معقول‌ و قانونمند است‌. عاملي‌ كه‌ در اين‌ شيوه‌ رفتاري‌، اصالت‌ و مانايي‌ زبان‌ را تضمين‌ مي‌كند ((رقابت‌ جمعي‌)) است‌. به‌ عبارت‌ ساده‌تر، اين‌ گروه‌ از شاعران‌ با زمينه‌ مستعدي‌ كه‌ دارند، در فرآيند آفرينش‌ ادبي‌، بي‌نياز از تقليد از يكديگرند، ولي‌ از آن‌ جا كه‌ رابط‌ه‌ آنان‌ با زبان‌ رابط‌ه‌اي‌ متقابل‌ و دو ط‌رفه‌ است‌، در مسير يك‌ رقابت‌ سازنده‌ و با بهره‌گيري‌ از تجربيات‌ گروهي‌، راه‌ را براي‌ تكامل‌ زبان‌ هموار نموده‌ و در ))نوزايش‌)) و تجديد حيات‌ نهاد زبان‌ مشاركت‌ مي‌كنند. با عنايت‌ به‌ آن‌ چه‌ گفته‌ آمد، ويژگي‌هاي‌ اين‌ نوع‌ رفتار با زبان‌ را مي‌توان‌ به‌ شرح‌ زير برشمرد:
1 ــ رفتار هنجار با زبان‌ بر پايه‌ حفظ‌
اصول‌، قوائد و هنجارهاي‌ مقبول‌ زباني‌
استوار است‌.
2 ــ عامل‌ پويايي‌، بالندگي‌ و مانايي‌ زبان‌
در اين‌ شيوه‌ رفتاري‌ ((رقابت‌ جمعي‌)) است‌.
3 ــ رابط‌ه‌ شاعر با زبان‌، رابط‌ه‌اي‌
متقابل‌ و سازنده‌ است‌.
نكته‌ آخر اين‌ كه‌ براي‌ تشخيص‌ رفتار هنجار با زبان‌ در هر عصري‌، تنها راه‌، مراجعه‌ به‌ آثار ادبي‌ و شناخت‌ و استخراج‌ مولفه‌هاي‌ زباني‌ مضبوط‌ در آثار ادبي‌ شاعران‌ آن‌ عصر است‌ كه‌ بسامد بالايي‌ دارد: زيرا آن‌ چه‌ باعث‌ تمايز سبك‌ شاعران‌ عراقي‌ از خراساني‌ مي‌شود، از جمله‌ ويژگي‌هاي‌ گويشي‌ متفاوت‌ شاعران‌ اين‌ دو سبك‌ است‌ كه‌ ما از اين‌ ويژگيها به‌ ))هنجارهاي‌ ادبي‌)) تعبير مي‌كنيم‌. در عصر حاضر نيز شاعراني‌ كه‌ به‌ يك‌ سبك‌ و سياق‌ و با گويشي‌ واحد شعر مي‌گويند، در ط‌يف‌ شاعراني‌ قرار مي‌گيرند كه‌ ((رفتار هنجار)) با زبان‌ را اختيار كرده‌اند.

 

رفتار فرا هنجار
رفتار ((فراهنجار)) با زبان‌ منحصر به‌ آن‌ گروه‌ از شاعران‌ است‌ كه‌ از دانش‌، بينش‌، بصيرت‌ و اجتهاد ادبي‌ برخوردارند. رفتار فراهنجار با زبان‌ همچنان‌ كه‌ از نام‌ آن‌ پيداست‌، به‌ رفتاري‌ اط‌لاق‌ مي‌شود كه‌ شاعر به‌ خاط‌ر تسلط‌ و اشرافي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ زبان‌ دارد، خود را در چارچوب‌ هنجارهاي‌ رايج‌ ادبي‌، عصر خويش‌، محدود و محصور نمي‌كند. در اين‌ شيوه‌ رفتاري‌، شاعر با اتكا به‌ بصيرت‌ و اجتهاد خويش‌ در اين‌ عرصه‌، زبان‌ را به‌ چالشي‌ جدي‌ با نيازهاي‌ ادبي‌ عصر خويش‌ مي‌كشاند و براي‌ آن‌ كه‌ زبان‌ بتواند توانايي‌ پاسخگويي‌ به‌ اين‌ نيازها را پيدا كند، به‌ رفع‌ كاستي‌ها و مرمت‌ و بازسازي‌ بناي‌ زبان‌ مي‌پردازد. رفتار فراهنجار با زبان‌ بر سه‌ اصل‌ زير استوار است‌:
رابط‌ه‌ متقابل‌ شاعر با زبان‌ خلاقيت‌ و نوآوري‌ هنجارگريزي‌ اصلاحي‌ مبتني‌ بر ))رسانندگي‌)) و ((زيبايي‌ شناختي‌)) شاعراني‌ كه‌ به‌ رفتار فراهنجار با زبان‌ اعتقاد دارند، به‌ خاط‌ر آن‌ كه‌ در يك‌ تعامل‌ متقابل‌ با زبان‌ قرار گرفته‌اند، ضمن‌ بهره‌ برداري‌ از توانايي‌هاي‌ زبان‌، در موارد ضرورت‌ به‌ پيرايش‌ نهاد زبان‌ از ط‌ريق‌ اصلاح‌ قواعد دستوري‌ و مرمت‌ و بازسازي‌ قالبهاي‌ ادبي‌ مي‌پردازند، و در نهايت‌ در نوزايش‌ و تجديد حيات‌ نهاد زبان‌، نقشي‌ بزرگ‌ را برعهده‌ مي‌گيرند. براي‌ مثال‌ ))حافظ‌)) و ((نيما)) هر يك‌ در عصر خويش‌، در زمره‌ شاعراني‌ بوده‌اند كه‌ با زبان‌ رفتاري‌ ))فرا هنجار)) داشته‌اند. از همين‌ رو ضمن‌ ارج‌ گذاري‌ به‌ ميراث‌ ادبي‌ و حفظ‌ قابليتها و اصالتهاي‌ زباني‌، و با الهام‌گيري‌ از آثار شاعران‌ متقدم‌ و معاصر خويش‌، با خلاقيتي‌ شگفت‌، به‌ آفرينش‌ هنري‌ روي‌ آورده‌اند و با بياني‌ هنري‌ به‌ آفرينش‌ آثاري‌ دست‌ زده‌اند كه‌ ديگران‌ از خلق‌ آنها عاجز بوده‌اند. آثار ادبي‌ اين‌ گروه‌ از شاعران‌ در زمره‌ آثار ادبي‌ ((عالي‌)) قرار مي‌گيرند.

 

رفتار فرو هنجار با زبان‌
رفتار ((فرو هنجار)) با زبان‌ به‌ رفتاري‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ شاعر از انط‌باق‌ زبان‌ ادبي‌ خود با معيارهاي‌ مقبول‌ زبان‌ ادبي‌ عصر خويش‌ عاجز است‌ و در نتيجه‌ آثار ادبي‌ او از نظ‌ر كيفيت‌ در رديف‌ آثار ((متوسط‌)) و در اكثر موارد ((ضعيف‌)) قرار مي‌گيرد. آثار شاعران‌ دوره‌ بازگشت‌ مصداق‌ بارز اين‌ گونه‌ رفتار با زبان‌ توسط‌ شاعران‌ است‌. در رفتار فرو هنجار با زبان‌، شاعر به‌ خاط‌ر فقر ادبي‌ و ناتواني‌ از برقراري‌ يك‌ رابط‌ه‌ خلاق‌ و پويا با زبان‌، به‌ تقليد كشيده‌ مي‌شود و از آثار متقدمين‌ و معاصرين‌ خويش‌ كليشه‌ برمي‌دارد. در اين‌ شيوه‌ رفتاري‌، شاعر چون‌ نمي‌تواند تا سقف‌ زبان‌ هنجار قد بكشد، به‌ ناچار قباي‌ زبان‌ را به‌ قامت‌ كوتاه‌ خويش‌ مي‌برد و با اين‌ كار ظ‌لمي‌ بزرگ‌ را به‌ زبان‌ روا مي‌دارد. البته‌ گاهي‌ نيز اين‌ نوع‌ رفتار با زبان‌، در نوعي‌ از تعصب‌ ادبي‌ كور و بي‌منط‌ق‌ ريشه‌ دارد. نكته‌ آخر اينكه‌ در رفتار فروهنجار با زبان‌، رابط‌ه‌ شاعر با زبان‌، رابط‌ه‌اي‌ يكط‌رفه‌ است‌. كه‌ همين‌ امر باعث‌ به‌ خط‌ر افتادن‌ اصالت‌ و موجوديت‌ زبان‌ مي‌شود، زيرا رابط‌ه‌ اين‌ شاعران‌ با زبان‌ به‌ علت‌ فقر دانش‌ و بينش‌ ادبي‌ و روي‌ آوردن‌ به‌ تقليد، رابط‌ه‌اي‌ تهديد كننده‌ است‌ كه‌ در دراز مدت‌ موجب‌ سايش‌ و فرسودگي‌ زبان‌ مي‌شود. هر چند برقراري‌ اين‌ نوع‌ رابط‌ه‌ با زبان‌ براي‌ خود شاعر نيز به‌ نوعي‌ ((انتحار ادبي‌)) مي‌ماند!

 

رفتار ناهنجار با زبان‌
رفتار ناهنجار با زبان‌ به‌ رفتاري‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ با هيچ‌ هنجار و معيار ادبي‌ سازگار و قابل‌ انط‌باق‌ نباشد. اين‌ گونه‌ رفتار با زبان‌ اختصاص‌ به‌ شاعراني‌ دارد كه‌ دچار نوعي‌ توهم‌ ((نبوغ‌ ادبي‌))اند. اين‌ ط‌يف‌ از شاعران‌ با تظ‌اهر به‌ نوآوري‌ و خلاقيت‌، بر همه‌ اصول‌، قواعد و هنجارهاي‌ ادبي‌ خط‌ بط‌لان‌ مي‌كشند تا به‌ اين‌ وسيله‌ خود را پرچمدار انقلاب‌ ادبي‌ معرفي‌ كنند. امروزه‌ از اين‌ شاعران‌ به‌ عنوان‌ شاعران‌ آوانگارد و ((پست‌ مدرن‌)) و گاهي‌ نيز ))پسانيمايي‌)) ياد مي‌شود. شاعراني‌ كه‌ با توسل‌ با انواع‌ شيوه‌هاي‌ غير معقول‌، و با دامن‌ زدن‌ به‌ موج‌هاي‌ كاذب‌ ادبي‌، درصدد دست‌ و پا كردن‌ جايگاهي‌ رفيع‌ براي‌ خويش‌ در عرصه‌ ادبياتند. شاعراني‌ كه‌ به‌ رفتار ((ناهنجار)) با زبان‌ روي‌ آورده‌اند، با كشيده‌ شدن‌ به‌ ((هنجار گريزي‌)) افراط‌ي‌ و تخريبي‌، در راهي‌ گام‌ بر مي‌دارند كه‌ به‌ سراب‌ ((فرماليسم‌ محض‌)) ختم‌ مي‌شود. اين‌ گروه‌ از شاعران‌ درصدد هموار ساختن‌ راهي‌اند كه‌ پيش‌ از اين‌ مدعيان‌ ((هنر براي‌ هنر)) در آن‌ گام‌ نهاده‌ و به‌ بن‌بست‌ رسيده‌ بودند! براي‌ يافتن‌ تعريفي‌ روشن‌تر از ((رفتار ناهنجار)) با زبان‌، بهترين‌ توصيه‌ مط‌العه‌ آثار ادبي‌ شاعران‌ آوانگارد و پست‌ مدرن‌ معاصر است‌.

به  نقل از  مجله شعر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
شهادت امام جعفر صادق

 

(ع) رو تسليت مي گم

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 5:20 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

 

اين شعر را 16 و 17 آبان 82 سروده بودم و بدون دستكاري در و بلاگ مي گذارم اگر  قديمي است و واژه هاي كهنه دارد مال  اين است كه  توي اين سه سال لياقت اين را و ارزش و سعادت اين را نداشته ام كه براي او كه سراسر عشق و پاكي است چيزي بگويم ... براي اين كه غرق گناه و ناپاكي بوده ام و شايد با غير  او و جز در راه او...

خواهرم مي گفت :" هميشه شك نداشتم كه صلح امام حسن (ع) و معاويه كار درستي بوده اما يك روز آنقدر در اين زمينه توجيه در برنامه هاي مختلف شنيدم كه با خودم گفتم نكند واقعا امام حسن(ع) اشتباه  كرده باشد...

شب كه خوابيدم خواب ديدم امامان در دو رديف نشسته بودند و مرد بزرگي كه فكر مي كنم پيامبر (ص) بودند در ميان آنها بود من با همه ي امام ها دست دادم به امام حسن كه رسيدم آنقدر چهره اش خشمگين و ناراحت بود كه نتوانستم با  او دست بدهم ..."

و حالا مي ترسم نكند كه  نتوانم با او دست بدهم نكند نتوانسته باشم باور عظيم اسطوره مانندش را در ذهن بگنجانم نكند نام شيعه اش را داشته ام و نتوانسته ام شيعه اش باشم...

 

علي جان از چه رنجيدي ؟ كه سوي عاشقان رفتي

عزيزان را رها كردي، چو اين اشك روان رفتي

براي ما در اين دنيا طلوع مهر مي بودي

چه شد اي مهربان كاخر چنين نامهربان رفتي

سراسر عمر پاكت را فداي راه حق كردي

براي بي كسان ماندي ، به تيغ ناكسان رفتي

يتيمان را پدر بودي، ز صد حاتم تو سر بودي

كجايي اي پدر! گويي چو آن شب ها نهان رفتي

به عشق سبز و پاك خود تو عمري زندگي كردي

جزاي عاشقي ديدي ولي تا پاي جان رفتي

تو مفهوم شهادت را طلوعي تازه بخشيدي

چو از محراب آزادي شبي تا بيكران رفتي

براي وسعت روحت زمين بسيار كوچك بود

خودت يك آسمان بودي ، به سوي آسمان رفتي

نيامد بر پر و بالت  به غير از سنگ نامردي

از اين آوارگي رستي،  به سوي آشيان رفتي

ببين! از موج ياد تو دلم مانند دريا شد

ببين ! درياي خونم را تو تا از اين جهان رفتي

علي جان! گرچه ناپاكم، ولي درقصه ي قلبم

تو تنها قهرمان بودي كه از اين داستان رفتي

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

 

مي زني قدم با اين گام هاي معمولي

مانده پشت پاهايت: رد پاي معمولي

بستني به دستانت آب مي شود... گرم است

خسته اي از اين تكرار، اين هواي معمولي

تو دلت نمي خواهد مثل ديگران باشي:

ابتداي بي مورد؛ انتهاي معمولي

گم شده دلت...شايد، تو خودت نمي داني

توي خانه و ماشين - اين دو جاي معمولي-

تو بزرگ تر هستي از تمام اين دنيا

كرده له تو را در خود: اين فضاي معمولي

جور در نمي آيند قطعه هاي اين پازل

مردمان عاليقدر، مردهاي معمولي

باز هم ز هق هق تو آسمان دلش نگرفت

نه... نمي كند كاري اين صداي معمولي

                                          مهدی بهرام پور

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

"و با چه قيد"

 

كجاست جاي تو در جمله ي زمان كه هنوز...

كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه  بعد از آن؟ كه هنوز؟

 

و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟

- كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟

 

سوال مي كنم از تو: هنوز منتظري؟

تو غنچه مي كني اين بار هم دهان ، كه هنوز...

 

چقدر دلخورم از اين جهان بي موعود؛

از اين زمين كه پياپي...و آسمان كه هنوز...

 

جهان سه نقطه ي پوچي است، خالي از نامت؛

پر از «هميشه همينطور» از « همان كه هنوز»

 

همه پناه گرفتند در پس «هرگز»

و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»...

 

ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي افتي!

ولي تو «بايد»ي اي حسِ ناگهان كه هنوز...

***

در آستان جهان ايستاده چون خورشيد؛

همان كه مي دهد از ابرها نشان كه هنوز

***

شكسته ساعت و قويم ، پاره پاره شده

به جستجوي كسي، آنسوي زمان ، كه هنوز...

 

يك مونولوگ"

 

يك اسم، يادگار كسي كه تو نيستي

اسمي به اعتبار كسي كه تو نيستي

 

زندان -هزار و سيصد و ينجاه و پنج- مرد

عكس ِ شماره دار كسي كه تو نيستي

 

در پارك ، صندلي كنار تو خالي است

در فكر او ، كنار كسي كه «تو» نيستي

 

مردِ مچاله- ساعتِ بيهوده- شهر ِ گيج

يك زن، در انتظار كسي كه تو نيستي...

 

تو مرده اي و چند بلوك آنطرف تري

او رفته برمزار كسي كه تو نيستي

 

نفرين به روزگار تو كه نيستي كسي!

نفرين به روزگار كسي كه تو نيستي!

 

 

 

 "دو صندلي جوان"

 

كنار پنجره مان، جاي خالي من و تو

دهان باز جهان- جاي خالي من و تو

 

صداي سبز شدن هاي دو گل وحشي

به خواب يك گلدان- جاي خالي من و تو

 

به روي نيمكتِ فصل هاي باراني

كنار تابستان – جاي خالي من و تو

 

***

 

:جهان بزرگتر از ما شده ست، مي بيني-

چه خالي است در آن، جاي خالي من و تو؟

 

در ايستگاه مه آلوده گم شديم از هم؛

و در قطار زمان ، جاي خالي من و تو...

 

***

 

غروب در ساعت – روز صورتي- بر ميز

ستاره – در ليوان، جاي خالي من و تو

 

اتاق و دفتر غمگين و چند خط گريه

دو صندليِِ جوان – جاي خالي من و تو

 

محمد سعيد ميرزايي ( از كتاب: مرد بي مورد)

 

 ***

 

 

 

 

 

 

"پر نقش تر از فرش دلم بافته اي نيست"

 

گفتم «بدّوّم تا تو همه فاصله ها را»

تا زودتر از واقعه گويم گله ها را

 

چون آينه پيشِ تو نشستم كه ببيني

در من اثرِ سخت ترين زلزله ها را

 

پر نقش تر از فرش دلم بافته اي نيست

از بس كه گره زد به گره حوصله ها را

 

ما تلخي نه گفتنِ مان را كه شنيديم

وقت است  بنوشيم از اين پس بله ها را

 

بگذار ببينيم بر اين جغد نشسته

يك بارِ دگر پّر زدنِ چلچله ها را

 

***

 

يك بار هم اي عشقِ من از عقل مّينديش

بگذار كه دل حل بكند مسئله ها را

 ***

 

 

 

 "براي پرزدن از تو خوشا مرام عقابان"

 

نشسته اند ملخ هاي شك به برگِ يقينم

ببين چه زرد مرا مي جوند- سبز ترينم

 

ببين چگونه مرا ابر كرد – خاطره هايي –

كه در يكايك ِشان  مي شد آفتاب ببينم

 

شكستني شده ام اعتراف مي كنم اما

- زجنسِ شيشه ي عمرِ توام مزن به زمينم

 

براي پّر زدن از تو خوشا مرام ِ عقابان

كبوترانه چرا بايد از تو دانه بچينم؟

 

***

نمي رسند به هم دستِ اشتياقِ توو من

كه تو هميشه هماني  كه من  هميشه همينم

 

 

محمد علي بهمني (از كتاب:گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود)

 

 

 

***

 

اينجا كه دست يأس به ايمان نمي رسد

با يك صليب قصه به پايان نمي رسد

 

وقتي صليب ِسرخ بيايد به روح من

اين زخم ها  اگرچه به كتمان نمي رسد

پرپر نمي شوم كه مرا بال و پر دهند

دست كسي به روح ِ من آسان نمي رسد

 

اين زخم بوي تشنگي ِ سرب مي دهد

بويي كه تا به بيني ِ مردان نمي رسد

 

هرچند عقده هاي بشر باز مي شود

هيچ آفتي به حرمت انسان نمي رسد

 

سردم نمي شود، تو كه از شرق آمدي

سرما دگر به اين تن ِعريان نمي رسد

 

من زنده ام بيا و به قلبم نگاه كن...

با يك صليب قصه به پايان نمي رسد

                                                       

                                                      "مهدي بهرام پور"

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

 

"تا ابد آري"

 

قسم به اسم عزيزي كه دوستش داري

دوباره گم شده ام بين خواب و بيداري

 

سكوت وحشي اين لحظه هاي يخ بسته

مرور مبهم  اين آيه هاي تكراي

 

تو پر كشيده اي و بال مي زني تا دل

درست توي وجود مني كه انگاري

براي گفتن تو باز ته كشيده دلم

و مي زنم همه اش حرف هاي صنّاري

 

مني  كه مفتخرم همچنان به ايمانم

گمان كنم كه دگر مي كنم خودآزاري

 

چقدر زير نگاهت نفس نفس؟ تا كي؟

ببين چگونه كشيدي مرا به بيگاري

 

***

 

شراب خوبِ حرامم! حلال كن، گرمن

در اين نوشته ندارم هواي دينداري

 

اگر كه باز نوشتم كه "دوستت دارم"

و اسم اين همه را تو هرآنچه بگذاري :

 

هميشه خوب و عزيزيّ و  گفتنش واجب

اگر هميشه « نه » اي ، تا ابد منم : «آري»

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
حالم بد است با همه ي خنده هاي من

امشب چگونه گريه نكردم؟ خداي من

مَردم ، ولي نه كوه ، نه دريا، نه آسمان

خيلي دلم گرفته ، دعا كن براي من

اين را بدان : هنوز برايم نمرده اي

چون فكر مي كني به جهاني جداي من

من فكر مي كنم كه تو يك روز مي رسي

آخر به حرف هاي دل بي نواي من

قرآن! ببخش اگر كه زمن خسته اي دگر

سخت است اگر كه : آمدنت پابه پاي  من

مادر! نگو ، اگرچه  بفهمي  دل مرا

وقتي كه داد مي زند اين را صداي من

دارم دوباره  آيه و سوگند مي شوم

آه اي خدا چه مي شود آخر دعاي من

دارد بزرگ مي شود اين درد ها و من...

با من نگو، نگو كه جهان نيست جاي من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 3:22 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

 

 

 

 

حالم بد است مثل زنی وقت زایمان

حتی کمی کبودتر از بغض آسمان

در مغز خط خطی من آماس می کند

حس به تو رسیدن و افکار توامان

دارد شبیه می شود این ماجرا به فیلم

من نقش اولم تو نویسنده ای جوان

هر لحظه فکر می کنم انگار مرده ام

در قسمت هزارو یکم  آخرین پلان

شاید سقوط کرده ام از چشم های تو

- اینجا شروع می شود آهنگی از بنان -

شرمنده ام که قصه کمی تلخ می شود

تقصیر من نبود که این زندگی چنان

با من ستیز می کند انگار ... بگذریم

احساس من گذشته از این حرف و این زمان

حسی شبیه زنده بگوری  شبیه مرگ

در بطن شاعرانه ترین قسمت رمان

 

 

 

***

 

غزل غزل متلاشی غزل غزل مصدوم

كنايه‌های غلط واژه‌های بی مفهوم

دوباره كاغذ و يك حس نامشخص با

خطوط درهم و برهم شبيه سحری شوم

مچاله می شود اما ورق ورق آن مرد

بلند می شود و مي‌رود سراغ بوم

دوباره بوم سپيدی كه می‌شود تسليم

مقابل غزل چشمهای يك خانوم

مقابل غزل و رنگ و حس يك نقاش

دوباره بوم سپيدی كه می‌شود مسموم

خطوط منحنی و كج ، سياهی و ترديد

و حس صاعقه‌ای با دليل نامعلوم

و پاره می‌شود آن بوم ، ... لحظه‌ای ديگر

دوباره بوم ، قلم ، رنگ ، طرح يك خانوم

 

 

 

***

 

 

 نفس برآمد و شب زير نور اتوبوس

دوباره حافظ و يک اتفاق نامانوس

و حال من که پريشان شد از تمام غزل

منی که سر زده وارد شدم در اين کابوس

صدای حافظ شيراز نوحه می‌خواند

به سوگ مرگ من انگار می‌زند ناقوس

چقدر حس قشنگی‌است حل شدن در شعر

و مرگ در وسط دستهای جالينوس

درست مثل سقوط سفينه‌ای در شب

و ناگزير شناور شدن در اقيانوس

چقدر حس بدی دارم امشب از حافظ

اگر چه مثل نفس بود مثل يک ناموس

دوباره فال گرفتم دوباره تکراری

برای بار هزار و يکم نوشت افسوس

 

 

 

***

 

تمام تو و خدا در درون اين سيگار

که دود می‌شود و خيس می‌شود هر بار

تمام بغض من و چشمهای غمگينم

به ياد روز جدايی و لحظه ديدار

هنوز روی همان پله روبروی تو‌ام

اگر چه بی تو همیشه کنار این دیوار...

و تو هنوز همانی شبيه يک افسون

و من هنوز همينم نشسته در تکرار

فضای خانه پر از دود می‌شود اما

اتاق خالی من از تو می‌شود سرشار

تو مانده‌ای و خدا از تمام دنـــــيا...نه

فقط شبيه تو ماندست سايه‌ای بيدار

که انعکاس تو را طرح می‌زند بر دود

و خواب می‌رود آهسته آتش سيگار

 

 

***

 

يك سوسك توي سينه من وول ميخورد

هي زجر ميكشد كه در اين حبس تا ابد

بايد كه هي دروغ بگويد كه عاشق است

بعد از دروغ گريه كند بعد هم لگد...

ديوارهاي خانه كبودند بي شمار

ديوارهاي سينه پر از جاي دست رد

هي فكر ميكنم كه تواينبار مي روي

اما دوباره تويي روي اين جسد

هي راه مي روي كه بگويي نمرده اي

اما تلاشهاي تو بيهوده است و بد

بي خود نشسته ام كه تو آغوش وا كني

بي خود نشسته قايق ما روي جزر و مد

دارم شبيه مردن يك رود مي شوم

رودي كه احمقانه نشسته است پشت سد  

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
 

با اینکه در به در شده بودم به خاطرت

در مایه خطر شده بودم به خاطرت

از بین بچه های به راه پدر فقط

من-بدترین پسر-شده بودم به خاطرت

-فرزند من نباش و برو خواستگاری اش

(مستوجب حذر شده بودم به خاطرت)

قهر قبیله را به درک فرض میکنم

پیر و نحیف و گر شده بودم به خاطرت

حالا به این نتیجه رسیدم که واقعا

این چند ساله خر شده بودم به خاطرت

 

اصلا كميسيون پزشكي براي چه؟ هي وقت جلسه را ندهيد اينچنين هدر
نرمال نيست، باز چرا طفره مي رويد؟ آقاي ايكس اهل شر است و جر است وخر
آدم نميشود كه به زور دوا و مشت يا با مشاورات پزشكي هزار و يك
دارو براي اين كنه تجويز كرده ايد ،هي بستريش كرده و خوابانده ايد و هر
هر دفعه آمدست و به ما فحش داده است تيزي زدست و نعره كشيدست و سگ شدست
هي پاچه گير خلق شدست و شما هنوز معظل نشسته ايد كه دارو كند اثر؟؟؟
(
آقاي پالتو از همه مي خواست زودتر صادر شود گواهي ديوانگي ايكس
ديوانه نه مزاحم هر روز راه او ديوانه ،نه كه شاعر تنهاي اين گذر)
.........
تصوير بعد...خانم مانتو به عكس ها لختي نگاه كرد و به آقاي ايكس گفت:
اين ضربه اي كه خورده به روي سر شما از كود كيست يا كه همين سال پيشتر؟
؛آقاي ايكس گوشش از اين حرفها پر است آقاي ايكس ضربه مغزي نديده است
-
درزي كه رد پاش به روي سر من است از كودكيست خانم مانتو ولي اگر
آقاي پالتو عكس دلم را گرفته بود تا زخم عشق دختركش را نشان دهد
ديگر نه احتياج به آمپول و قرص بود نه من چنين خدازده،مفلوك و در به در
؛؛
يك ماه بعد حكم جنون كثيف ايكس صادر شد و گواهي فوتش...دو ماه بعد
مات كميسيون پزشكي نشسته است پالتو ، به فكر دختر ديوانه اش ،پكر

 

 

دَدَ تَ تَ تو تو بَتَني باز شد زبان
روشن شديم مثل ژيان لك ولك كنان
از شير خوارگي كه گذشتيم و كودكي
بي ربط يك مقدمه خواندندمان جوان
مانند ماكسيماي سياه جناب ايكس
درچشم هاي خيره نشستيم ناگهان
تيزي زديم و كارد زديم و لگد زديم
تابلو شديم در هيجانهاي اين و آن
يك روز هم به عكس همه شات و شوت ها
عاشق شديم ،شاعر و....ديوانه زنان
جداً كه عشق واقعه ناگهاني است
جداً كه-دوست دارمت- از آن بتر چنان
كه بي خود از خودت بشوي مست بي شراب
كه بي پري پرنده بچرخي درآسمان
حالا اگر كه كله ات از بمب پر شود
يا بغض در بگيردت از دور دست نان
جز آن تجسمي كه به آن فكر ميكني
چيزي ميان خاطره ات نيست در ميان
حتي اگر به واسطه ازدواج خوب
جريان زندگيت بيفتد سر زبان
تو فكر مي كني و فقط فكر مي كني
به اتفاق قبلي يك دختر جوان
،،،،،،
پس مرده باد واقعه عشق زنده ها
پس زنده باد خاطره عشق مردگان

 

 

میریزم از گلوی خیابان به پای هیچ

از شب گریز مردم نادان به پای هیچ

در خواب این کویر مجازی هزار سال

چرخیده ایم در پی طوفان به پای هیچ

- من- ایستاده روی درختی پر از کلاغ

گیج است این- قناری کر- از صدای هیچ

باید به انتظار کدام اتفاق بود؟

خالیست جای حادثه ، خالیست جای هیچ

،،،،،تکرار می شود من بدبخت در زمان

من ، دیگر از مسیر همیشه نرو ، بپیچ

 علي بهمني از وبلاگ گولزنا

 

***

 

نه سيم نه دل نه يار داريم

پس ما به جهان چه کار داريم ؟!

((سنايی))

صبح ها فقط خواب و عصرها ولنگاری

گيج و محو می چرخند روزها ی تکراری

يک اتاق؛ چند غزل ؛ چند پاکت سيگار

از تمامی دنيا سهم کوچکی داری

يک صدی سه تا سکه ؛پاکتی پر از خالی

هفته های بی پولی ماههای بيکاری

باز شعر ؛ فعلا ًشعر ؛ هفته های حتماً شعر

دختران افسرده ؛ مردهای سيگاری

آينه به تو تف کرد مرگ را تعارف کرد

از وجود منحوست ؛ خسته ای و بيزاری

خسته ای از اين بودن خسته ای از اين تکرار

فکر کن که کی هستی ... فکر کن که چی داری

يک اتاق

چند غزل

چند فيلتر سيگار...

                                                            رامين خواجه پور

 

 


چراغ ساعت شش روي ريلها روشن
قطاري آمد از آغاز ماجــــــرا روشن
به اين كه؛ هيچ كسي مثل من نمي پلكد
قطار پلك نزد از ستـاره تا روشن
از آنسوي پرده ، آفتاب پيدا شد
و بعداز آن ،شب، گسترده شد،هوا روشن
قطار آمده با كفشهاي آهني اش
به اتفاق زني تازه ردپا روشن
زني كه از پس پرده به آفتاب شبيه
زني كه كرده تمام دريچه را روشن
سكوت كرده در آن ايستگاه سرد سپيد
به خود نهيب زدم تا شود صدا روشن
سلام كردم و زن ايستگاه را نگريست
كه بود در وسط برف جا به جا روشن
قدم به ديدهء ما مي نهيد خانم!نه؟
چه تازه ايد و چه خوبيد! چشم ما روشن!
تمام دهكده از عطر ياس پر شده است
گلي نمانده به جز نرگسشما روشن

***

به آخر رويا مي رسم و چشمانم
رسيده اند به پايان ماجرا خاموش
چرا دروغ بگويم رديف را خانم؟!
نيامديد و زمين ماند بي صدا ـ‌‌‌‌‌‌‌ خاموش ـ
نيامديد و نديديد روي ريل آيا
چراغ ساعت شش روشن است يا خاموش؟

مجتبي صادقي

 

من مدتي است ابر بهارم براي تو
بايد ولم كنند ببارم براي تو
اين روزها پر از هيجان تغزّ لم
چيزي بجز ترانه ندارم براي تو
جان من است و جان تو،امروز حاضرم
اين را به پاي آن بگذارم براي تو
از حدّ «دوست دارمت» اعداد عاجزند
اصلاًنمي شود بشمارم براي تو
اين شهر در كشاكش كوه و كوير و دشت
دريا نداشت دل بسپارم براي تو
من ماهيم تو آب،تو ماهي و من آفتاب
يار مني و مثل تو يارم براي تو
با آن صداي ناز برايم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم براي تو

*******************

حال من خوب است امّا با تو بهتر مي شوم
آختا ميبينمت يك جور ديگر مي شوم
با تو حسّ شعر در من بيشتر گل مي كند
ياسم و باران كه مي بارد معطر مي شوم
در لباس آبي از من بيشتر دل مي بري
آسمان وقتي كه مي پوشي كبوتر مي شوم
آنقدرها مرد هستم تا بمانم پاي تو
مي توانم مايهء گهگاه « دلگرمي » شوم
ميل ميل توست اما بي تو باور كن كه من
درهجوم بادهاي سخت پرپر مي شوم.

مهدي فرجي

 

 

 

روايت اول:


من راوی‌ام ... تو شخصيت داستان من
انكــــار کن که آمــــده‌ای در جهان من
با يک تم جنــــــــــايی مبهم موافقی ؟
با يک رُمانس عشق ؟ بگو قهرمان من !
اين‌جا ـــ درون قصه‌ی من ، شهرزاد شب !
بعد از دو قرن آمده‌ای در زمان من ...
...
و راه ميروی دل من تاپ ... تاپ ... تاپ
حالا صدای پای شما از زبان من ،
بر سطرهای کاغذ من جان گرفت و بعد
در خوابی عاشقانه شدی ميهمان من ـــ

روايت دوم:

من روای‌ام ... ولی وسط خواب‌هام تو ،
مجبور می‌شوی که بگويی بيان من ،
اصلا به ذهنيات شما جور نيست پس
ديگر چه جای سنجش سود و زيان من
حالا دوباره پای شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ
هرگام ميروی تو و هر لحظه جان من !
از اين به بعد قصه‌ی ما گريه آور است
پيچيده توی خانه صدای « بنان » من

روايت سوم:


 

راوي تويي و من كه از اين خواب مي پرم
زُل می‌زنم که اين همـــه‌ی آسمان من
اصلا ستاره مثل تو آيا نداشته است؟
يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من ؟
اينـــــجا فضا به سود تو تغيير می‌کند !
بی‌هوده نيست دغدغه‌ی دوستان من !
راوی تويی... بيا و بريز اين اسيــد را ،
در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ،

روايت چهارم (آخر)

و سنگ خاطرات کسی که نبوده‌ است
بر روی آن نوشته شده:
، ..... مرزبان من .... ،
ــ در روز مرگ قصه‌ی اين عشق ــ
، ... دفن شد ،
بر سنگ جای بوسه‌ی خوانندگان من
اين قصه را چه کسی گفته ؟ من ؟ نه! تو ؟
بگذار تا که بسته بماند دهان من !
راوی چه فرق می‌کند اين‌که منم ؟ تويی ؟
ويرانه است بی تو تمام جهان من ...

امیر مرزبان ( از وب لاگ آينه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

 

 

"غزل چشم هاي تو"

 

لحن غمگين صداي ناراحت

توي حرف «شما»ي ناراحت

 

غزل چشم هايتان در من

اشك ها ، واژه هاي ناراحت

 

همه ناراحتند ،  مي بيني...؟

دهن خسته ، ناي ناراحت

 

تو به جايي نمي رسي  انگار...

خسته اند اين دو پاي ناراحت

 

گله داري تو از خداي خودت

و ز دستت خداي ناراحت

مي شود شاكي و جهنم و بعد...

دو جهانت  : دو جاي ناراحت

 

نه ... خدا رحم مي كند حتما

به من و تو ، به «ما»ي ناراحت

 

خسته از دست حرف هاي من است

قلم بي نواي ناراحت

 

كه  نيازي به شعرهايم نيست

واضح است اين صداي ناراحت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

 

بگذار من شكسته شوم تو صبور باش                             

جوري بمان هميشه كه انگار هيچ وقت...

 

كاش يكي بود و جواب مي داد چرا شاعره هاي ايراني اينقدر زود سفر مي كنند ، پروين ، فروغ و نجمه زارع ، نجمه زارع شاعري كه در سال1361 در كازرون به دنيا آمد و پس از آن به قم رفت

فارغ التحصيل رشته عمران دانشگاه همدان بود و در 20 كنگره سراسري شعر كشور به عنوان نفر برگزيده انتخاب و معرفي شده بود. ويژگي هاي غزل او از زبان آقاي مرزبان چنين است:

"غزل وی از نگاه غزل سرایی که در منطقه مرکزی کشور رایج است، اثر می پذیرفت. غزل زارع با ویژگی های خاصش مثل: سپید خوانی ردیف یا چینش کلمات یا استفاده از دایره واژگانی که بیش تر می توان گفت فضایش به فضای شعر مدرن تر می خورد، در چارچوب شعر کلاسیک به بهترین وجه، خود را نشان می داد زبان ویژه و دایره واژگانی مخصوص خود را داشت. اگر بیش تر زنده می ماند، به سبک خاص شخصی اش تبدیل می شد.. باید درباره خصوصیات اخلاقی و تاثیر آن در شعرش گفت. وی بسیار باوقار بود و محجوب و سنگین که این ویژگی ها به کلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصیان می کرد، ولی شعر زارع هیج وقت از دایره وقار خارج نمی شد. "

و بالاخره در 31 شهريور 1384 در بيمارستان گلپايگاني قم پس از آن كه در اثر تزريق داروي بيهوشي چند روز دچار مرگ مغزي بود در اوج جواني درگذشت... حيف و صد حيف...

 

 

دنيا به دور شهر تو ديوارْ بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
كى عيد مى‏رسد كه تكانى دهم به خويش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
شب‏ها به دور شمع كسى چرخ مى‏خورد
پروانه‏اى كه دل به دلِ يار بسته است
از تو هميشه حرف زدن كار مشكلى است
در مى‏زنيم و خانه گفتار بسته است
بايد به دست شعر نمى‏دادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است
وقتى غروب جمعه رسد، بى‏تو، آفتاب
انگار بر گلوي خودش دار بسته است

مى‏ترسم آخرش تو نيايى و پُر كنند
در شهر: شاعرى ز جهان، بار بسته است

***

 

 

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

***

 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم
بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم
با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم
هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم
...
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم

***

 

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

***

 

 

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من
می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من
آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

***

 

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

***

 

قلبت که می‌زند سرِ من درد می‌کند
این روزها سراسرِ من درد می‌کند
قلبت که... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد
تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند
تحریک می‌کند عصبِ چشم‌هام را
چشمی که در برابر من درد می‌کند
شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر
جای تو روی پیکر من درد می‌کند
هی سعی می‌کنم که ترا کیمیا کنم
هی دست‌های مسگر من درد می‌کند
...
دیر است پس چرا متولّد نمی‌شوی؟
شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

***

 

تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت...
غیر از تو من به هیچ‌کس انگار هیچ‌وقت...
این‌جا دلم برای تو هِی شور می‌زند
از خود مواظبت کن و نگذار هیچ‌وقت...
اخبار گفت شهر شما امن و ناراحت است
من باورم نمی‌شود، اخبار هیچ‌وقت
حیفند روزهای جوانی، نمی‌شوند
این روزها دو مرتبه تکرار هیچ‌وقت
من نیستم بیا و فراموش کن مرا
کی بوده‌ام برات سزاوار؟... هیچ‌وقت!
بگذار من شکسته شوم تو صبور باش
جوری بمان همیشه که انگار هیچ‌وقت...

***

 

تا می‌کشم خطوطِ تو را پاک می‌شوی
داری کمی فراتر از ادراک می‌شوی
هرلحظه از نگاهِ دلم می‌چکی ولی
با دستمالِ کاغذی‌ام پاک می‌شوم
این عابران که می‌گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می‌شوی
تو زنده‌ای هنوز برایم گمان نکن
در گورِ خاطرات خوشم خاک می‌شوی
باید به شهرِ عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چه خطرناک می‌شوی!

***

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت
آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت
در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت
من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت
روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت
زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت

 

 

 

 

 كم شاعري پيدا مي شه كه همهي شعراشو دوست داشته باشي ...كاش مي شد همه ي غزلاي ايشونو تو اين پست آورد ولي چه حيف كه تا همينجا هم خيلي طولاني شد ... براي ديدن غزل هاي بشتر از ايشون اينجا كليك كنيد.



+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

" دارم هبوط مي كنم "

 

حالم خراب مي شود از اين هواي بد

از اين همه تعفن لج ، حرف هاي بد

 

دارم «هبوط» مي كنم از لحظه هاي « تو»

مي آيد از « بهشت» دلم هي صداي بد

 

فهميده ام هنوز نمي خواهي ام چرا

هي زوم مي كني تو به اين ادعاي بد؟

 

دارم خراب مي كنم اين مشق را چه خوب!!!

هي راه مي روي تو و اين جاي پاي بد

بر روي كاغذ دل من لكه مي شود

اينجا درست روي تن لفظ «ما»ي بد

 

باور نمي كني چقَدَر خسته ام ز«ما»

انگار بهتر است همين انزواي بد

 

دارم فرار مي كنم از « من » ولي چه حيف

روئيده است پشت سرم رد پاي بد

 

اصلا دلم نشد بكنم قصه را تمام

آخر ببين بد است چنين انتهاي بد

 

تا مي زنيم با همه ي ادعايمان

اين حرف هاي بي هدف و بي بهاي بد

 

اين جمله ها كه هرگز و هرگز نمي كشند

بيرونمان ز پوچي اين قهقراي بد

 

اصلا ببين من و تو كه آدم نمي شويم

ديگر نياز نيست به اين شعر هاي بد...

                                            مهدی بهرام پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 

"اين غيبت سه شانزدهم"

 

خشكيده بود چشم كسي بر در كلاس

خط مي كشيد حوصله را دختر كلاس

 

ما بي كلاس توي نگاهت، نكن سلام

ما بي كلاس پيش شما: نوبر كلاس

 

ديگر چرا نيامدي امروز، ديرشد

باشد ، قبول ماست: شما آخر كلاس

 

اما كلاس هم كه نشد نان و آب... شد؟

اصلا نرفت توي سرش باور كلاس...

 

بعدش نگاه كرد به استاد، چشم او

انگار بود در طرف ديگر كلاس

 

استاد خوب! درس شما درس ما نبود

قلب دو تا پرنده كه شد رهبر كلاس

 

اين غيبتِ «سه شانزدهم» حق او كه هست؟

او را نبسته اند به چيزي سر كلاس

 

اين فكر ها گذشت و به خواب و خيال رفت

گسترده بود پيش كسي بستر كلاس...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
 

سه تا غزل نه چندان قديمي و نه چندان جديد از خودم :

۱-

 

كاغذ سياه مي كند اينجا اشاره ها

حالا مرور مي شود از نو گزاره ها

 

گفتي دوباره سعي كن وسعي مي كنم

تكرار مي شوند تمام دوباره ها

 

فردا دوباره از سر نو چشم توي چشم

فردا دوباره تخطئه ي هيچكاره ها

 

فردا كه ديدمت ... ، نه نمي بينمت كه تو

انگار رفته اي به ديار ستاره ها

 

بعدش تو ناز مي كني و بچه مي شوي

من مي روم دوباره به غم ها ، كناره ها

 

ما فيلم مي شويم و تو تنديس مي بري

بي يك حضور در همه ي جشنواره ها

 

چوپانِ چشم هاي تو بس كه دروغ گفت

باور نمي شود دگر اين چشمواره ها

 

فرقي نمي كند كه براي كه زاده شد

در من رباعي و غزل و چارپاره ها

 

كم كم دگر گزاره ي يك پاك مي شود

بعدش مرور مي شود از نو گزاره ها...

 

۲-

نامت ببين كه باز صدا مي كند مرا

روحت ببين ز خويش جدا مي كند مرا

 

باز آن نگاهِ گرمِ پر از حرف هاي خوب

محصور چشم هاي شما مي كند مرا

 

مي گيرد «اختيار» ز دستم دو چشم و بعد

تسليم دست حادثه ها مي كند مرا

 

تنها تويي به خلوت تنهايي ام عزيز!

آن حالت غريب كه ما مي كند مرا

 

آن حالت غريب كه با دست جادويش

سرشار شور و نور و خدا مي كند مرا

 

دريا ترين ِ من! همه ي موج هاي تو

غرق سكوت و درد و دعا مي كند مرا

 

من در كنار پنجره در فكر ديدنت

وقتي تمام كوچه صدا مي كند مرا

 

من در كنار پنجره ام يك تبسمم

فكر نبودن تو عزا مي كند مرا

 

۳-

 

چه پاياني، عجب تنهايي سردي

چه بغضي، غربتي ، شب هاي نامردي

 

تو باز امشب به خوابم آمدي ، اما

بگو خوبم براي من چه آوردي؟

 

به غير از آن «سكوتِ سنگي ِسنگين»

به جز «انديشه» اي ،«غَمپاره»اي ،«دردي»؟

 

نمي خواهي بگويي؟... صحبتي چيزي

نمي خواهم برو... ديوانه ام كردي

 

منم نقاش پيري ، رنگ مي پاشم

به روی تو   تو که استاد پروردی

 

به روی تو که داری رنگ می بازی

به روي تو كه داري محو مي گردي

 

دلم خون شد چرا رنگي نمي گيري؟

بگير آخر: سياهي، قرمزي، زردي

 

تو داري محو مي گردي بگو با من

چرا اينقدر «در من» مبهم و سردي؟

 

نگو... باشد... ولي يك روز مي ميري

و من گم مي شوم در اوج خونسردي

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 2:54 قبل از ظهر  توسط مهدی بهرام پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام
تشکر می کنم از همه ی دوستانی که به من سر میزنن به خصوص اونا که نظر میدن.
من هدفم توی این وبلاگ فراهم آوردن غزلای روز ایرانه البته اونایی که احساس می کنم به دل میشینه .
در این میون گاهی شعری از خودمو می بینین یا مقاله ای که به هر حال به نام غزل مربوط میشه.
من سعی می کنم از غزلیات شاعران نامی تر استفاده کنم اما اگر شعر خوبی ببینم دیگه شاعر مهم نیست
نظرات شما به من کمک می کنه که بهتر و با دلگرمی بیشتر کارم رو پیش ببرم...
از همه ی شما ممنونم...

نوشته های پیشین
هفته چهارم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
پیوندها
علي بهمني
پایگاه ادبی خزه
ادبستان
کلاغ سایت ادبیات و فلسفه
قابیل
سایت ادبی پندار
لوح
سایت سخن
راز دل
سایت تازه تاسیس عروض
امير مرزبان
آرش شفاعي
راديكال زندگي
سید مهدی موسوی
سید مهدی موسوی
سایت "دیگران"
غیر قابل پرنده
پوچیسم
غزل امروز
غزل بازار
مصطفی کارگر( شعر گراش)
علیرضا قزوه
مینیمال استوری(داستان مینیمال)
محمد خواجه پور
صدیقه حسینی
متروکه ای شبیه باغ
دیباچه
محمد حسين بهراميان
عاشقانه های یک قاتل
سودابه مهيجي
زهرا معتمدي
ترانه جوانبخت
مهدي معارف
هدي قريشي
قلمدانهای مرصع
علی زارعی رضایی
فریبا فیاضی
الناز ابراهیم پور
خانه ي شاعران تبريز
آذین بهرامی
عباس عابديني زارع
حواصيل
بمب های زیرزبانی
مهدی جلیلی
غزل پیشرو
خورجين
مير سنجوري
زهرا محدثي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Time spent here: